#سفید_برفی_پارت_171
- گلیا جان، عزیزم می گم عیبی نداره من بیام اون جا؟ نمی دونم چرا دلم این طوریه!
- البته، قدمتون روی چشم. بفرمایید!
- باشه عزیزم، پس من با تارا تا یه ساعت دیگه میایم اون جا. فعلا کاری نداری دخترم؟
- زود بیاین پس، خداحافظ!
- خداحافظ عزیزم.
گوشی رو گذاشتم سر جاش. توهان با صدای بلندی گفت:
- خاک بر سرت کنن گلیا!
- وا؟ چرا؟
- آخه من چی بگم به تو؟ این ها الان بیان منو با این صورت ببینن که سکته می کنن!
دستم رو گرفتم جلوی دهنم و گفتم:
- وای راست می گی، اصلا حواسم نبود. حالا چه کار کنیم؟
- هیچی باید خیلی طبیعی رفتار کنیم!
- توهان یه دقیقه بیا توی آشپزخونه.
- چرا؟
- بیا تو!
خودم جلوتر رفتم توی آشپزخونه و پشت سرم توهان اومد. قدم بهش نمی رسید، مجبور شدم روی پنجه ی پام بلند بشم. چونه ی محکمش رو گرفتم توی دستم و خون خشک شده ی کنار لبش رو با دستمال پاک کردم. یه پنبه برداشتم و بتادینیش کردم و گذاشتم روی صورت توهان. یهو دستش مشت شد، فهمیدم دردش اومده. آروم گفتم:
- ببخشید، الان تموم می شه.
پنبه رو برداشتم و انداختم توی سطل آشغال. هنوز یه دستم روی صورتش بود. بهش نگاه کردم و گفتم:
- الان صورتت یه کم بهتر می شه!
با مهربونی به چشمام نگاه کرد. دستم رو گرفت بین دستاش و بوسید. سرش رو آورد دم گوشم و گفت:
- خیلی خیلی ممنون!
سریع به حالت دو رفتم توی سالن و داد کشیدم:
- توهان، بیا یه ذره اینجا رو مرتب کنیم.
romangram.com | @romangram_com