#سایه_پارت_568

آرام بازوی لطیف وسفیدش را نوازش کرد وب*و*سه ای روی موهای نرمش نهاد وادامه داد

-من بیشتر از تو ناراحتم !فکر میکنی تنها گذاشتن این فرشته زیبا که با نگاش دلمو آشوب میکنه برام خیلی راحت و آسونه !

کلافه نفس عمیقی کشید وادامه داد

-اما مجبورم که برم، خواهش میکنم اینو درک کن

درک کردن آرمین برایش آنقدر هم سخت نبود چرا که به خوبی میدانست همه زندگیش فقط درکار خلاصه میشود ،حتی بیشتر از او ......

در حالی که هنوز در آغوشش بود به راه افتاد وگفت :

-حالا بیا بریم صبحونمونو بخوریم ،وقتی برگشتمم باید یه فکری برای اتاقامون کنیم دیگه نمیخوام بیشتر از این از هم جدا باشیم

حتی این حرف آرمین هم نتونست شادی را به درون آشفته اش برگرداند .

گرفته وعصبی با بیمیلی تمام اولین صبحانه زندگی مشترکش را به همراه آرمین خورد . آرمین خیلی تلاش کرده بود او را از این لاک اندوه بیرون بیاورد اما هر بار تنها به لبخندی تلخ اکتفا میکرد ونمی توانست ابر غصه را از آسمان بارانی دلش کنار زند

با رفتن آرمین در تنهایی لحظه های سخت وخفقان آوری را تحمل میکرد .لحظه های با آرمین بودن را دوست داشت ودر این اندک زمان دوری واقعا دلتنگش بود .

باصدای زنگ تلفن هیجان زده از فکر اینکه حتما آرمین است به سمت تلفن هجوم برد اما با صدای سرخوش نازنین سرخورده آرام زمزمه کرد

-بله نازی !

نازنین مثل همیشه پر انرژی گفت :

-اول بگو سلام خوشگل نازم !همه چیو باید یادت بدم

با نازنین بزرگ شده ومی فهمید وقتی اینهمه سرخوش تحویلش می گیرد حتما خواهشی دارد به همین دلیل بی حوصله گفت :

-اول سلام !دوم بنال ببینم کجای کارت گیر کرده !

-واااا …! تو جدیدا علم غیب پیدا کردی

-نه عزیز دلم ،اگه بعد یه عمرهنوز تو رو نشناسم که فقط به درد یونجه گاو مش رمضون می خورم

-دلت میاد ؟! تو عزیز دل خودمی !

کلافه نفسش را فوت کرد وگفت :

-پاچه خواری ممنوع،حالا بگو چی شده ؟


romangram.com | @romangram_com