#سایه_پارت_565

-چه خبره امروز خرس کوچولوی خودم زود بیدار شده !

از واژه خودم وجودش لبریزاز شوق شد حتی آرزویش هم برایش لذت بخش بود که روزی بخواهد خودم آرمین شود .نگاهش را روی ساعت دیواری قوری شکل آشپزخانه انداخت وبا دلخوری از اینکه اورا تنها گذاشته گفت :

-خیلی هم زود نیست ،ببین ساعت از هشت گذشته ،حالا تو کجا بودی این وقت صبح ؟

با لحن مواخذه گر کلامش لبخند روی لبش پهنتر شد ویک قدم به سمتش برداشت وگفت :

-رفته بودم ببینم دلیل اتصالی سیم کشی های ساختمون از کجا بوده

لبخندش شیطنت آمیزشد وادامه داد

-دیشب که اسیر تو بودم ونفهمیدم چی شده

اشاره آرمین به شب قبل باعث شرمش شد وسرخ شده نگاهش را ازاو دزدید وناشیانه چند قدم برداشت

آرمین از پشت اورا محکم بغل گرفت ودر حالی که هر دو دستش را دور شکمش حلقه میکرد مانع فرارش شد و آرام در گوشش زمزمه کرد

-کجا میخوای فرار میکنی

با گرمی نفس آرمین همه وجودش در خرمنی از آتش سوخت . در اثر نوسان ضربان قلبش سینه اش با حرکتی سریع بالا وپایین میرفت . ملتهب وهیجان زده با لحن خفه ای پرسید :

-حالا چی شده بود ؟

سرش را میان گودی گردنش نهاد وگردنش را ب*و*سید وگفت :

-پسر یکی از ساکنین از زیر کنتور اصلی یه انشعاب کشیده بوده توی اتاقش

از داغی ب*و*سه اش همه تنش مورمور شد وآرام گفت :

-دلیلش چی بود ؟

-نمیدونم شاید حماقت

-خوب پس دیگه شرکت شما پاسخگو این اتصالی نیست

نجوا کرد

-آره نیست

وسپس آرام ونگران از او پرسید


romangram.com | @romangram_com