#سایه_پارت_520
صدای بوق ممتد در گوشی پیچید اما جمله آخر آرمین تا عمق وجودش را لرزاند (بمون تا همیشه)
او تحمل یک لحظه بودن بدون آرمین را هم نداشت چه رسد تا همیشه ،حال چگونه باید یک عمر بدون آرمین سر کند باید چه به پدرش می گفت ؟!انگارکه آرمین از خدا خواسته برای این لحظه ،لحظه شماری می کرد .روی لبه تخت نشست وآرام شروع به گریستن کرد دوباره نگاهش به روی حلقه در دستش افتاد! این حلقه هم به او دهن لجی می کرد وبه او می فهماند که هیچ پیوند عاطفی بین او وآرمین نیست
*******
ازدر حیاط که بیرون آمد نازنین را پشت در منتظر خودش دید نازنین با لبخندی سرخوش گفت :
-خانم خانما بالاخره تشریف فرما شدی
کنارش ایستاد وبی حوصله گفت :
-خیلی وقته اینجایی؟
در منار هم به را افتادند ونازنین گفت :
-ده دقیقه ای میشه !
-خوب می اومدی تو ؟
-دلم برا منتظر موندن در خونتون تنگ شده بود ،گفتم حالا که خدا قسمت کرده بذار یه دل سیر انتظار بکشم
لبخند تلخی زد وگفت :
-خوشی زیاد زده زیر دلت خنگ شدی! دلم واقعا برا اون پسری که دلش به تو خوشه می سوزه !
-از تو که بهترم ،دختر گنده خجالت نمی کشه هر روز قهره وخونه باباشه !
-نازی !.....من قهر نیستم
-جدی!....... پس چرا خرابات شدی اینجا ؟
-فعلا نمی خوام ذهنم و درگیر چیزی به غیر از امتحان کنم
-خوب لااقل جریان این دوتا اسکول و بگو ؟!پدرمو از دیروز تا حالا در اوردن !
بی مقدمه گفت :
-منو آرمین و همراه هم دیدن که از خونه زدیم بیرون
شوک زده ایستاد وبازوی او را هم برای توقف محکم گرفت و با چشمانی از حدقه بیرون زدبا ناباوری گفت :
romangram.com | @romangram_com