#سایه_پارت_506
آرمین کنار برج توقف کرد .سایه با برداشتن کیفش قصد پیاده شدن داشت که آرمین سریع بازویش را گرفت ومانع اش شد متعجب به طرفش برگشت . با اخم غلیظی او را برانداز میکرد سوالهای کوتاه ومبهمش آرمین را حسابی کلافه وعصبی کرده بود .آشفته به نازنین گفت :
-نازی بعدا باهات تماس می گیرم ،فعلا کاری نداری
نازنین با دلخوری آرام گفت :
-هرجور راحتی،پس فعلا بای
گوشی را قطع کرد وبه آرمین که با نگاه موشکافانه ای او را می نگریست خیره شد .پس از لحظه ای سکوت با لحنی که سعی می کرد عاری از خشم درونش باشد آرام پرسید :
-جریان چیه ؟
با اینکه می دانست منظور آرمین چیست اما خود را به حماقت زد آهسته گفت :
-جریان چی ؟
باغیض نگاهش کرد وتمسخر آمیز گفت :
- انرژی هسته ای !
متحیر ماند واقعا نمی دانست باید چه جوابی به او دهد،آرمین عصبی داد زد :
-چرا همیشه فکر می کنی من خیلی نفهمم؟
صورتش برافروخته وپراز خشم بود و تن صدایش نرمش ومهربانی قبل را نداشت.با وحشت بزاق دهانش راقورت داد ومستاصل گفت :
-یه موضوع بین نازنین ونیما بود
با حرص به بازویش فشاری داد و آهسته گفت :
-به من میاد اینهمه احمق باشم ؟
سپس با خشم آفتابگیر طرف سایه را پایین کشید وفریاد زد
-یه نگاه به خودت بنداز از ترس رنگ به رونداری ! جریان بین نیما ونازنین چه ربطی به تو داری که اینهمه رنگ به رنگ شدی
حق داشت ،اصلن همه دنیا حق داشتند سر او فریاد بزنند .در آینه نگاهش به صورت رنگ پریده خودش افتاد از فشار بغض لب وچانه اش بی اختیار میلرزید .آرمین نفس عمیقی کشید وآرام گفت :
-سعی نکن با دروغهات همیشه منو فریب بدی
سرش را به زیر انداخت واز سر ناچاری بغض الود گفت :
romangram.com | @romangram_com