#سایه_پارت_503
دراین زندگی چه چیزهایی راتجربه می کرد او تا به امروز هرگز جیگر نخورده بود وحتی از بویش حالش بهم می خورد اما نمی دانست چرا زیر جبر آرمین همه چیز برایش لذت بخش وشیرین بود.
آرمین با لبخند نگاهش می کرد بی اختیار او هم لبخندی به روی آرمین زد می دانست که نباید به رفتاراین مرد دوشخصیتی دل نبندد .
نمی خواست باور کند که آرمین تنها برای دلخوشی او وشاید هم حس وظیفه شناسی اینک در کنارش است واین لحظات شیرین را برایش به یادگار می گذارد دیگر زندگیش در کنار آرمین بی روح ویکنواخت نبود واو زندگی با آرمین را دوست داشت واز بودن در کنارش لذت می برد.
آرمین که می دید او با زور جیگر ها را می خورد آنها را از مقابلش برداشت وگفت:
-دیگه کافیه ،می ترسم از زور خوردن بالا بیاری وبعد منو مقصر بدونی
-خوب برات ثابت شد که لوس نیستم .
بالبخند شیرین چشمکی زد وگفت:
-از اول هم نبودی ،چون اگه بودی یک روز هم تحملت نمی کردم
چقدر این مرد تغییر کرده بود دیگر از آن مرد چندش ومغرور هیچ خبری نبود ،واو چقدر این مرد را با هر شخصیتی دوست داشت
در راه برگشت از آرمین پرسید :
-جواب آزمایشات وکی بهون می دن
-عصر تماس می گیرم اگرحاضر بود می رم میگیرمشون
-کی دوباره می ریم مطب دکتر
-هر وقت جواب آزمایشات و گرفتم می برم دکتر ببینه ،اگه نیاز بود تو رو ببینه باهم می ریم .
-یعنی تنها می ری مطب ؟
به طرفش برگشت و با خنده گفت:
-می ترسی بدزدنم
به روبرویش خیره شد وآرام گفت :
-از نگاه اون دختره اصلا خوشم نمیاد ،حس می کنم یه چیزی قبلا بین شما بوده .
نگاهش شیطنت آمیز شد
-به همین خاطر دیروز دستنو انداختی دور بازوم !
romangram.com | @romangram_com