#سایه_پارت_500

-تو به این شک داری............ ؟

با قاطعیت گفت :

-من یاد گرفتم زندگی و فقط از دریچه منطق ببینم توی دنیای امروز احساسات هیچ جایی نداره

با آهی عمیق آرام نجوا کرد

- آره تو درست میگی

او این حالت سایه را اصلا دوست نداشت پس دستش را در دست فشرد وگفت :

-تو امروز با رفتارت منو متعجب کردی !

مبهوت نگاهش کردوپرسید :

-کدوم رفتار؟

-تو بر خلاف همه دخترای لوسی که ادعا می کنند از امپول می ترسند وموقع آمپول زدن جیغ وداد راه می اندازند از خون دادن هیچ واهمه ای نداشتی

با رنجش دستش را از میان دستان گرمش بیرون کشید وگفت:

-چندبار باید بگم من اصلا دختر لوسی نیستم

با شیطنت لبخند شیرینی زد وگفت :

-دیشب هم اصرار داشتی که دست وپا چلفتتی نیستی اما دیدی که عکسشو ثابت کردی

از یاد آوری شب قبل گرمای عجیبی به وجودش رسوخ کرد وآرام زمزمه کرد:

-دیشب فقط یه اتفاق بود

سرمست خندید وگفت :

-بله یک اتفاق بود،و جالب اینه که همیشه اتفاقهای بد فقط برای تو می افته

عصبی به اوپرید:

-من این روزها به خاطروضعیت پدرم یکم حواس پرتم

دوباره دستش را در دست گرفت وبا ملایمت گفت :


romangram.com | @romangram_com