#سایه_پارت_495

-چرا ؟چون دوستش نداری؟

-مال من نیست که حسی بهش داشته باشم

دست سایه را در دست گرفت وبا لحنی آرام ودل انگیز گفت :

-یه روز زیباترین حلقه ای و که دوست داری وبرات می خرم ،پس تا اون روز باید با همین سر کنی

بزاق جمع شده در دهانش را قورت داد وبا نگاهی آشفته گفت :

-متوجه منظورت نمی شم

یک قدم به طرفش برداشت

-دیگه نمی خوام شاهد خواستگاری کسی از تو باشم ،از اینکه همیشه باید مراقب نگاههای ه*ر*ز*ه این واون به توباشم خسته شدم

-ولی.......

انگشت ظریفش را در دست گرفت ودر حالی که خیلی نرم حلقه را در انگشتش جا میکرد با محبت گفت :

-اینجوری از نگاه کثیف دیگرون در امانی وبرای هردومون بهتره

دست سایه را به لبهایش نزدیک کرد وتا بخواهد سایه حرکتی کند ب*و*سه ای نرم روی انگشتش نشاند خدایا خواب بود یا بیدار !.....این رویا بود یا واقعیت !....قلبش داشت در سینه پرپر میشد ،این درست همان چیزی بود که آرزوی همه زندگیش بود

آرمین با لبخندی ادامه داد

-باید یه قولی بهم بدی !

هیجان زده ولرزان نجوا کرد

-چه قولی !

-باید قول بدی حتی برای یک ثانیه هم ازدستت بیرون نمیاریش

نفسش از تراکم هیجان بند آمده بود و تنها با تکان دادن سر موافقتش را اعلام کرد

عمیق نگاهش کرد رفتار عجیب آرمین از همیشه گیج ترش کرده بود

آرمین حلقه خودش را در جعبه دید و آن را بر داشت گفت :

-نمی دونستم این پیش توهه ،فکر می کردم گمش کردم


romangram.com | @romangram_com