#سایه_پارت_493
چشمان درشت وگشاد شده اش حالت زیبایی به خود گرفته بود .آرمین با سرخوشی موهای درهمش را چنگ زد وگفت :
-هیچی برو زودی حاضر شو که خیلی دیرمون شده
نفس راحتی کشید وزمزمه کرد
-باشه زودی حاضر میشم
از در فاصله گرفت وگفت :
-پس سریع باش
در را بست وبا پرت کردن لحاف به روی تخت سریع وارد دستشویی شد واکی ثانیه خودش رابرای رفتن حاضر کرد .برای بستن موهایش مقابل آیینه ایستاده بود که آرمین مجددا" به در ضربه ای زد.با صدای نسبتا" بلندی جواب داد :
-دارم حاضر میشم
درب اتاق را گشود و وارد شد وکنارش مقابل آیینه ایستاد در حالی که سرگرم مرتب کردن شال قرمزرنگش روی موههایش بود با لبخند ملیح نیم نگاهی به چهره مهربان آرمین انداخت آرمین با اعتراض گفت :
-سایه نمی خوام اول صبحی باهات اوقات تلخی کنم پس لطفا شالتو عوض کن
متعجب به طرفش برگشت وگفت :
-چرا مگه شالم چه ایرادی داره ؟
-ایرادشو بعدا بهت می گم ،حالا خواهشا" فقط عوضش کن
نمی خواست با لجبازی این نگاه شیرین ومهربان پر از خشم وغصب شود پس بی هیچ بحثی از کمدش یک شال آبی آسمانی برداشت و روی موههایش انداخت وبرای تائید از طرف آرمین به سمتش برگشت آرمین با لبخندی رضایتش را اعلام کرد وبا نگاهی کاوشگربرای یافتن چیزی روی میزدرایورش را آنالیز کرد.سایه بهت زده پرسید
-دنبال چیزی می گردی؟
با یک قدم فاصله اش با درایور را از بین برد وکوتاه گفت :
-آره!
-اون توی اتاق منه؟
لبخند کمرنگی زد گفت :
-اصولا باید اینجا باشه
درحالی که به ذهنش فشار می آورد به خاطر بیاورد آرمین چه چیزی را در اتاقش جا گذاشته است گفت:
romangram.com | @romangram_com