#سایه_پارت_491
-آخ که چه مادر نمونه ای دارن بچه های بیچاره من!
گرمای لذت بخشی درهمه وجودش منتشر شد و شوقی وصف ناپذیر گرما بخش وجود سرمازده اش شده بود و قلبش با ضرب آهنگی تند به دیواره سینه اش میکوبید .
نگاه مشتاقش در نگاه به اخم نشسته آرمین قفل شد . نگاه آرمین رنگ عشق گرفته بود رنگ باختن ودر آتش عشق سوختن . چقدر به این نگاه ملتهب نیاز داشت
صدای ضربان قلبش را به وضوح می شنید . حس می کرد اگر ثانیه ای دیگر آنجا بایستد حتما قلبش از قفسه سینه بیرون خواهد زد. درنگاه آرمین بیقراری موج میزد و او می ترسید که در برابر این نگاه سرکش کم بیاورد .عصبی و آشفته دستش را ازمیان دست آرمین بیرون کشید ومثل پرنده ای رها از قفس سریع از پله ها بالا رفت وبه اتاقش پناه برد
برای هزارمین بار جمله آرمین را در ذهنش مرور کرد ،خانواده ای خوشبخت ،بچه هایی که پدرشان آرمین بود واو را مادر صدا میزدند ،این نهایت خوشبختی اش بود ،خوشبختی که اگرچه راحت به دستش نیاورده بود اما ارزش همه زندگیش را داشت
در رختخواب غلطی زد وشاسخین را در آغوش گرفت آرمین گفته بود اوهمه هدیه های مرا دوست دارد وچقدر این را خوب فهمیده بود که همه هدیه هایش به جان سایه بسته اند .دلش نمی خواست بخوابد می ترسید که با بیدار شدن دنیای زیبای امیدش به کاب*و*سی سیاه بدل شود ودوباره آرمین همان موجود خشن وبی احساس قبل گردد . دوست داشت تا سپیده صبح بیدار بماند وتنها به یک جمله آرمین فکر کند به اینکه او مادر فرزندانش است چقدر در آن لحظه احساس شادی ونشاط می کرد ،آرمین تنها با یک جمله همه خوشی های دنیا را تقدیمش کرده بود واواز اینکه آرمین او را مادر فرزندانش میدانست چقدر احساس مسرت وخوشبختی می کرد ،در تمام این چهارماه این اولین شبی بود که با احساس امیدواری به آینده وزندگی با آرمین چشم برهم می نهاد ،به همین دلیل از اینکه آرمین بخواهد دوباره کاخ رویاهایش را درهم خورد ونابود کند می ترسید .
با تقه ای که به در خورد وسپس صدای مهربان آرمین که صدایش میزد سریع لحاف را روی سرش کشید و خودش را بخواب زد از اینکه آرمین بخواهد دنیای خیالیش را برهم بزند بی اختیار همه وجودش میلرزید
آرمین وارد اتاقش شد ،نفس در سینه اش حبس شده بود و احساس خفگی میکرد پس از لحظه ای آرام گفت :
- سایه خوابه وشرمنده که نمی تونم بیدارش کنم چون امروزواقعا خسته شده
همه وجودش گوش شد که بفهمد پشت خط کیست آرمین پس از سکوتی کوتاه دوباره گفت :
-لابد دوباره سای لنت کرده ،فردا بهش می گم شما تماس گرفتید
حتما یا مادرش بود یا نازنین
صدای قدمهای منظمش نفسش را بند آورد .لبه لحاف را محکم در دستش فشرد .صدای آرمین دوباره برخاست :
-چیز مهمی نبود ،دکتر چند تا آزمایش نوشت که فردا میرم انجامش می دیم
ولم صدایش ضعیفتر شد وحس کنجکاوی که در کدام زاویه اتاق است اعصابش را تحریک میکرد
اما با صدای کشیده شدن پرده مطمئن شد پشت پنجره ایستاده است
دوباره سکوت وپس از ثانیه ای دوباره گفت :
-خانم ایزدی ،می خواستم خواهش کنم فعلا در مورد ناراحتی سایه چیزی به خانواده اش نگید نمی خوام بی جهت نگران بشند
-.....................
-خواهش می کنم ،خداحافظ
گوشی را قطع کرد وبه طرف اتاق برگشت با دیدن سایه که در زیر لحاف چپیده بود لبخندی زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com