#سایه_پارت_471

-اما من هرکسی نبودم .........!

چشمانش را ریز کرد وبا لحنی سرد و یخ زده گفت :

- یاد ندارم گفته باشم شما با بقیه برام فرق می کنید

-شما ......

میان حرفش پرید و آهسته با لحنی عصبی گفت :

-من قبلا چند بار بهتون تذکر داده بودم که خودتون و درگیر زندگی خصوصی من نکنید

-ولی............

-خانم محترم هیچ چیزی بین مانبوده که حالا منو به خاطرش بازخواست می کنید تا همسرم دچار سوءتفاهم نشده این بحث وتموم کنید

ازقاطعیت کلامش وا رفت وبه سختی آب دهانش راقورت داد وآرام نجوا کرد

-چشم ،تشریف داشته باشید دکتر فعلا مریض دارن

-مشکلی نیست ،منتظر می مونیم

به طرف سایه برگشت ودر نگاه اول چشمش روی پسرجوان که با نگاهش داشت سایه را می خورد افتاد بی هیچ حرفی به طرف سایه رفت ودستش را گرفت واز جا بلندش کرد وبا خود به زاویه ای دیگر که دردیده پسر نبود برد واول اورا نشاند وخودش هم کنارش نشست وگفت:

-باید یکم منتظر بمونیم دکتر مریض دارن.

دستش هنوز در دست آرمین بود واو برای بیرون آوردنش هیچ تلاشی نمی کرد دست آرمین گرم وآرامش بخش بود که باعث می شد سردی نگاه تیز منشی را فراموش کند و همه وجودش گرم وپرحرارت شود .نگاه خصمانه منشی که روبرویشان نشسته بود آزارش میداد سرش را نزدیک سرآرمین برد ودر گوشش آهسته گفت:

-چه رابطه ای بین تو واین دختره ست اون داره با نگاش منو می خوره

آرمین با لبخندی شیرین دستش را فشرد و گفت:

-تو عشقش و ازش گرفتی واین چیز کمی نیست.

پوزخندی زد گفت:

-خوب بود بهش می گفتی یکی دیگه عشقشو ازش گرفته نه من .

-فعلا" تو کنارمی واون فقط تو رو می بینه.

-اما من دلم به حالش می سوزه


romangram.com | @romangram_com