#سایه_پارت_451
با سرخوشی خندید وگفت :
-وقتهایی که مثل یه بره کوچولو مطیع وسربه راهی ودوست دارم البته از لحظه هایی که مثل یه گربه وحشی چنگ می ندازی هم خوشم میاد
عب*و*س ودرهم به صورت شاد وسرحال آرمین نگاهی انداخت.بازهم داشت میخندید واین خنده های نایابش چقدر داشتند زیاد میشدند با خود اندیشید این مرد واقعا" آرمین همیشگیست (خدایا اصلا نمیخواست به این تغییر ها فکر کند چرا که هر تحولی در آرمین اورا بیقرار تر میکرد ) دست کرد وسیستم خودرو را روشن کرد صدای آرامش بخش محمد رضا هدایتی در سکوت اتومبیل طنین انداخت . چشمانش را برهم گذاشت وبه ترانه گوش سپرد
تو واسم مثل بارونی تو واسم مثل رویایی
تو با این همه زیبایی من و این همه تنهایی
منو حالی که میدونی
من با تو آرومم وقتی دستامو میگیری
وقتی حالمو میپرسی حتی وقتی ازم سیری
حتی وقتی که دلگیری
من بی تو میمیرم تو که حالمو میفهمی
تو که فکرمو میخونی تو که حسمو میدونی
........................................
چشمانش راکه گشود ، نگاهش در نگاه ملتهب آرمین تلاقی کرد نگاه سوزنده آرمین باعث میشد ضربان قلبش اوج گیرد برای فرار از نگاه آرمین دوباره چشمانش را برهم نهاد آرمین آرام زمزمه کرد
-با اینهمه خستگی چطور می خوای چهارونیم ساعت سر جلسه دووم بیاری
با چشمان بسته پرسید
-مگه امتحانمون چند سواله؟
-چهارتا
نجوا کرد
-وقتی چیزی و دوست داشته باشم ،همه سختی هاشو تحمل می کنم
با چشمان بسته لبخندی زد وادامه داد
-در کل آدم سختکوشیم
romangram.com | @romangram_com