#سایه_پارت_447

-وقتی کارشناسیمو گرفتم ولی تا..........

آرمین به او اجازه کامل کردن حرفش را نداد و در حالی که جزوه اش را از روی میز برداشت به دستش دادوگفت :

-برو توی سالن پذیرایی تا حواست پرت نشه اگه جایی اشکال داشتی صدام بزن

-مگه نمی ری سرکار

-چرا می رم ،توفعلا برو به درست برس.

غرق در جزوه اش بود وبه اطراف هیچ توجهی نداشت،نمی خواست به حرفهای آرمین فکر کند به خودش قبولاند بود که همه حرفهایش فقط ازسر حس دلسوزیست و آرمین نمیخواهد در این شرایط بد روحی به خاطر وضعیت پدرش او را درگیر حس تلخ جدایی کند

آخرین مساله را که حل کرد نفس عمیقی کشیدو نگاهی به ساعتش انداخت از هشت گذشته بود .از جا برخاست میزغذاخوری سالن مرتب بودواثری از آرمین هم در سالن نبود.وارد آشپزخانه شدمیز صبحانه آماده بود .مبهوت میز صبحانه بود که آرمین پشت سرش با گفتن( تموم شدی؟) باعث وحشتش شد. دستش را روی سینه اش گذاشت با ترس گفت:

-تو که منو ترسوندی ، بلدنیستی مثل آدم سوال بپرسی .

از کنارش گذاشت وروی صندلی نشست وبا خونسردی نسبت به کنایه اش گفت:

-مگه آدمها چطوری می پرسن!

کنارش ایستاد و بی تفاوت گفت :

-از بس توی این خونه آدم ندیدم که خودمم یادم رفته اصلا آدمها چه شکلین "

آرمین پوزخندی زدوبا آرامش گفت:

-حالا من همیشه نیستم خودت وهم تو آیینه نمی بینی .

سپس ادامه داد:

-بیا زودی صبحونه بخور که دیرم شده

-صبحونه خوردن من چه ربطی به دیرشدن تو داره،مگه دعوت نامه فرستاده بودم کله سحری اجل معلق بشی روی سرم !

آرمین لقمه ای در دهانش گذاشت وبا خونسردی تمام گفت:

-ربطش تو اینه که هرگز فکر نمی کردم یه روزقرار باشه از یه بچه لوس مراقبت کنم.

روی صندلی روبرویش نشست وپرسید:

-کدوم بچه ؟؟


romangram.com | @romangram_com