#سایه_پارت_440

دفتر را از اوگرفت وسرگرم حل مساله شد

از جا برخاست وکش وقوسی به بدن خسته اش داد وگفت :

-من بیدارم اگه باز مشکلی داشتی بیا ازم بپرس

کیف ووسایلش را برداشت و دوباره پرسید

-شام خوردی ؟

بدون اینکه سرش رااز روی پاپکواش بردارد آرام جواب داد :

-آره ساندویچ تخم مرغ خوردم

-تو از خوردن اینهمه تخم مرغ حالت بهم نمی خوره؟

متعجب سرش را بلند کرد واعتراض آمیز گفت

-واه من کی تخم مرغ خوردم!

با لحنی نسبتا" عصبی گفت :

-پس اینهمه تخم مرغ که من میخرم و کی می خوره که هرروز توی لیست بازم می نویسی تخم مرغ؟

با دلخوری گفت :

-یعنی براخوردن دو تا تخم مرغ هم باید از تو اجازه بگیرم؟

لبخند زیبایی گوشه لبش نشاند و با مهربانی بی سابقه ای گفت :

-عزیزدلم ،من نگران معدتم که اینهمه تخم مرغ به خوردش می دی

از تکه کلام عزیزدلم دلش ضعف رفت . این مرد امشب قصد داشت با دلش چه کاری کند که اینهمه رنگ عوض میکرد آرام نالید :

-من حوصله آشپزی برا خودم تنها رو ندارم

-می خوای برا انجام کارهای خونه یه خانم بگیرم بیاد کمکت ؟

فکر کرد شوخی میکند اما چهره اش مثل همیشه خونسرد وجدی بود

-من عادت ندارم به کسی دستور بدم کارهای شخصیم و انجام بده


romangram.com | @romangram_com