#سایه_پارت_436

-سایه تو اونو دوست داری؟

از این حرف آرمین بی اختیار مبهوت و گیج خیره اش شد .چرا اصلا درد او را نمی فهمید ونمیخواست باور کند چقدر درگیر ووابسته اش است .از اینهمه تنهایی دلش گرفت و گریه اش شدت گرفت چرا نمی خواست بفهمد چقدرتحت فشار است.آرمین که انگار از احساس سایه به ارجمند مطمئن شده بود با خشم گفت:

تو باید همون اول بهم می گفتی که اونو...........-

میان حرفش پرید وبا گریه گفت:

- من هیچ کسی و دوست ندارم چرا نمیخوای اینو بفهمی،شما مردها فقط به احساسات خودتون اهمیت می دید وبس !

بهت زده پرسید:

-منظورت چیه ؟

-از اینکه هر روز یکیوبهم نسبت می دی دیگه خسته شدم ، من حق زندگی دارم ومی خوام مثل همه آزاد زندگی کنم،اگه قراره زندگی ما به بن بست جدایی ختم بشه ،بهتر که همدیگه رو درک کنیم و بهم احترام بذاریم

با نگاهی متحیر گفت :

-اما تو .........

-من فقط می خوام بهم اعتماد داشته باشی ،همان طوری که پدرم بهم داشت

به طرفش روی مبل نیم خیز شد وبا لحنی آرامش بخش و مهربان گفت :

-پدرت پدرته ،و من همسرت ،تو باید بدونی که احساسات ما باهم فرق می کنه

ازکلمه همسر برآشفت وآهسته گفت:

-تو همسرم نیستی آرمین !لا اقل خودمون که اینوخوب می فهمیم

دست سرد ولرزانش را دردست گرفت وبا محبت گفت:

! چطور باید بهت ثابت کنم که من همسرت هستم-

دستش را از میان دست گرم وپرحرارتش بیرون کشید وبغض الود گفت :

-ثابت نمی خواد ! باید دلهامون باهم باشه ،که نیست

آرمین از جا برخاست وبا چهره ای گرفته پشت پنجره ایستاد وبعد از لحظه ای سکوت بدون اینکه به طرفش برگردد با لحنی سرد و یخ زده گفت:

-می تونی بری سر کلاست


romangram.com | @romangram_com