#سایه_پارت_404

-خسته نباشی!

با حیرت به او نگریست چرا این روزها اینهمه مهربان شده بودآهسته گفت:

-مرسی

با لبخند دلپذیری گفت :

بشین !باید باهم حرف بزنیم-

مانند کودکی مطیع وسربه راه در برابر معلمش همانجا روی اولین مبل نشست ولپتاپ آرتین را کنارش قرار داد

آرمین با محبت گفت:

-نگران لپتاپت نباش ،یکم سرم خلوت شد با هم می ریم یه مارک روز می خریم

لبخند ملیحی زد وگفت:

-دیگه نگران اون نیستم ،اطلاعاتش مهم بود که آرتین زحمت کپیشون رو برام کشید ،فعلا می تونم از لپتاپ اون استفاده کنم

کلافه نفس عمیقی کشید وبی مقدمه گفت:

-سایه من دوست ندارم وقتی نیستم وتو تنهایی ،آرتین ویا هر مرد دیگه ای بیاد اینجا

با چشمانی حیران به او نگریست وسردرگم گفت:

-اما اون..............

میان حرفش پرید وگفت:

آره درسته،اون برادرمه ،اما تو................ -

ادامه حرفش را خورد وسکوت کرد سایه با چهره ای پر از سوال مصرانه پرسید:

-اما من چی،چرا حرفتو کامل نمی گی

ناچارا آهسته گفت:

-تو در جریان یک سری از مسائل نیستی

با غیظ نگاهش کرد پرسید:


romangram.com | @romangram_com