#سایه_پارت_371
-مادر جون سایه راس میگه اینجا موندن شما با این خستگی اصلا به نفع عمو نیست
ناهید در نهایت تسلیم خواسته سایه و دامادش شد و گفت:
-بسیار خوب هر چه شما بگید
به همراه ناهید و خانم و آقای مشایخ از بخش بیرون آمد و به طرف درب خروجی رهسپار شدند کنار درب خروجی در حالی که صورت مادرش را می ب*و*سید گفت:
-مامان نگران بابانباش و به خوبی استراحت کن
ناهید لبخندی آرامش بخش به رویش زد و گفت:
-می دونم که به خوبی ازش مراقبت می کنی
و سپس به همراه آقا و خانم مشایخ بیمارستان را ترک کرد با رفتنشان سایه آهی کشید و به طرف آسانسور رفت و با انتخاب دکمه 3 دوباره به بخش بیماران سرطانی برگشت
آرمین به ملاقات پدرش رفته بود و او اجازه ورود به بخش را نداشت همانجا به انتظارش نشست ،پس از لحظه ای از بخش خارج شد و کنارش ایستاد و گفت:
-می خوای منم اینجا بمونم شاید بهم احتیاج داشتی
-نه تو برو ،امروز کلاس داری
-پس اگه مشکلی پیش اومد سریع بهم خبر بده
-چشم حتما
-زخم بازوت اذیتت نمی کنه
-نه ،حالم خوبه
-ظهر که برگشتم باهم می ریم پانسمانشو عوض کن
-فکر نکنم نیازی باشه
-به هر حال باید دکتر ببینه ،ممکنه یه وقت عفونت کنه
لبخند شیرینی زد و گفت:
-اینهمه بزرگش نکن ،این قفط یه زخم ساده است
-متاسفم که مجبور شدی به مادرت دروغ بگی!
romangram.com | @romangram_com