#سایه_پارت_369

بیچاره حاج علی ! فکر میکنی به من اجازه میدن یک لحظه ببینموشون -

-آره فکر کنم !چون من اومدم بیرون وبابا بدون همراست

آرمین به همراه پدرش به طرف نگهبان رفت و سایه با اشاره به صندلی های انتظار روبه مهری گفت:

-بفرمائید راحت باشید

ناهید و مهری روی صندلی کنارهم نشستندوسایه روبرویشان نشست و با مخاطب قرار دادن مهری گفت:

-لطف کردین تشریف آوردید

مهری با لبخند تلخی گفت:

-عزیزم تو باید دیروز ما رو در جریان می ذاشتی ،ما جزءخانواده تو هستیم

-شرمنده این کوتاهی منو ببخشید

ایراد نداره عزیزم ،آرمین گفت خیلی ترسیده بودی ،به هر حال خدا روشکر که خطر رفع شده -

آرمین کنار سایه نشست و سایه روبه مادرش گفت:

-مامان ! بهتره شما برگردید خونه و استراحت کنید ،من اینجا پیش بابامی مونم

-نه دخترم تو برو ،من اینجا راحترم

- شما 24 ساعته که یک لحظه هم استراحت نکردید ممکنه خدائی نخواسته مریض بشید ،خواهش میکنم

-من توی خونه دلم اصلا آروم وقرار نداره

مهری میان حرفش آمد و گفت:

-ناهید جون بهتره به حرف سایه گوش بدی و چند ساعتی و استراحت کنی با این روند تو هم از پا می افتی و انوقت کی می خواد از حاج علی مراقبت کنه

استراحت می کنم ولی همینجا توی نمازخونه ،دلم راضی نمیشه برم خونه-

آرمین که تا آن لحظه سکوت کرده بود روبه ناهید گفت:

اما نمازخونه آلوده است و ممکنه بیماری بگیرید -

- سایه هم درس داره ،حالا فصل امتحاناتشه


romangram.com | @romangram_com