#سایه_پارت_367
سایه با خوشحالی گفت:
- محبتتون و فراموش نمی کنم
پرستار با لبخند گفت:
-خواهش می کنم عزیزم ،همین جا باش تا مادرتون وصدا بزنم
پس از لحظه ای ناهید با چهره ای خسته و گرفته از بخش بیرون آمد سایه با ب*و*سیدن صورتش پرسید
-مامان ،بابا حالش خوبه
-فعلا:که خدا را شکر خوبه عزیزم ،بهتره بری ببینیش من اینجا پیش آرمین می مونم
وارد بخش شد و با راهنمائی پرستار اتاق پدرش را یافت و به طرفش رفت
پدرش در زیر چادر اکسیژن از همیشه نحیف تر به نظر می رسید کنارش نشست و در حالی که دست استخوانی و ضعیفش را در دست می گرفت ،با غصه شروع به گریستن کرد
-پدر نازم ،..پدر خوبم ...چرا اینجا بی جون افتاده ای ،تو که همیشه ازیه جا بودن متنفر بودی
صدای آرامش با صدای هق هق گریه اش ادغام شده بود پرستاری برای چک کردن دستگاهها وارد شد و در حالی که یک به یک آنها را بررسی می کرد با مهربانی رو به او گفت:
-عزیزم پدرت فقط خوابیده اثر داروها خیلی قویند
با بغض نالید:
-پس چرا هنوز زیر اکسیژنه
-همه بیماران سرطانی دچار تنگی نفسند ،پدر شما هم به خاطر اینکه سنی ازش گذشته بیشتر در معرض این عارضه هست
خانم پرستار پدرم کی مرخص میشه
فعلانظر دکتر اینه که اینجا بستری باشه چون برای وضعیت پدرتون بهتره-
از سر ناچاری دوباره گفت:
-دکتر امیدی به بهبودیشون دارند
امید همه ما به خداست اونه که اگه بخواد پدرتون صد سال دیگه هم باشماست -
سایه دوباره شروع به گریستن کرد و پرستار برای آرام کردنش با مهربانی دست روی شانه اش نهاد و گفت:
romangram.com | @romangram_com