#سایه_پارت_350

یک تای ابرویش را بالا داد وبا لحنی تمسخر آمیز گفت :

-امید مرادی شاگرد اول دانشگاه از تو خواسته براش رفع ایراد کنی ؟! خودت فکر نمی کنی این خیلی مسخره است؟!

-ولی منم شاگرد تنبلی نیستم

به تندی گفت :

-نیستی ،اما در حد مرادی هم نیستی ،حتما" یه دلیل دیگه داشته که از تو خواسته براش رفع ایراد کنی

داد زد

-نصف شبی مجرم گرفتی ،چرا تو به همه مشکوکی

-من به کسی مشکوک نیستم ولی واقعا چرا هر جا میرم همیشه یکی باید باشه که هی دور تو بچرخه

-امید همکلاسی منه ،طبیعیه که ما باهم رفع اشکال میکنیم

-پس چرا می ترسی ، که از رابطه ما بوئی ببره

-چون خودت گفتی نباید کسی بوئی ببره

آرمین نفس عمیقی کشید و دوباره روی لبه تخت نشست و گفت

-توی نگاه این پسره یه چیزی هست که اصلا" از اون خوشم نمیاد

-تو اشتباه می کنی آرمین من واون چهار ساله که باهم همکلاسیم و تقریبا"همه واحدهامون و با هم پاس کردیم طبیعیه که اون با من راحتتر از بقیه باشه

با لحن ملایمی گفت:

-و به همین دلیل نمی خوام که با اون تو یه تیم باشی ،فکرشو بکن،اگه قرار شد یه جلسه بذارید ،کجا باید جلسه بذارید ،مجبوری یا تو بری خونه اون و یا اون بیاد اینجا و این چیزیه که من اصلا" موافقش نیستم

-اما ما تو تیممون نفر سومی هم داریم ،که اونم نازنینه ، می تونیم جلسه هامون و خونه اونا بذاریم

-عذر بدتر از گ*ن*ا*ه

محکم و عصبی گفت :

-مشکل تو نیما و مرادی نیست ، مشکل تو منم که می خوای زندانی عقاید مسخره ات باشم ،ولی قبلا" هم بهت گفتم من تا حدی بهت اجازه دخالت توی زندگیم و می دم که ضربه ای به درس و دانشگاهم نزنه پس مطمئن باش که دیگه نیستم

از جا برخاست و روبرویش ایستاد و با ملایمت گفت:


romangram.com | @romangram_com