#سایه_پارت_346
-سایه چرا صورتت خونیه ؟
نگاهی به کتاب زیر صورتش که خونی بود انداخت ودر حالی که دستش را به بینی خونی اش می مالید از جا برخاست وگفت :
-چیزی نیست ،چند وقتیه که بی دلیل خون دماغ میشم
آرمین با چشمانی مبهوت وپرسشگر گفت :
-چند وقته ؟! ............. و تو هیچی به من نگفتی ؟
در حالی که وارد دستشوئی می شد گفت:
-آخه فکر نمیکردم چیزمهمی باشه !
به دنبالش راه افتاد و پشت در دستشوئی ایستاد وگفت
-فکر نمیکردی چیز مهمی باشه ؟!.........همین ؟!........، دختر تو چرانسبت به خودت اینهمه بی خیالی
با حوله صورتش را خشک کرد از دستشوئی بیرون آمد و گفت :
-از خستگی و فشار درسیه ،هر وقت حجم درسهام زیاد می شه اینجوری می شم
نگران پرسید
-قبلا"هم سابقه داشته؟
با بی تفاوتی گفت :
-نه چند وقته که اینجوری شدم
-پس حاضر شو باید باهم بریم پیش دکتر
با تعجب نگاهی به ساعت دیواری انداخت ،ساعت نیمه شب را نشان میداد ،پوزخندی زد و گفت
-حالا؟ تواین ساعت چه مطبی بازه!
-می ریم بیمارستان
-اما تو خسته ای ، تازه از راه رسیدی
-نمی خواد نگران من باشی ،سریعتربرو حاضر شو
romangram.com | @romangram_com