#سایه_پارت_342
امید شرمگین سرش را پایین انداخت و گفت
-خوب راستش من با وجود خانم ستوده راحت نیستم
نازنین با خنده گفت :
-مگه خانم ستوده جدیدا" آدم خوار شده
-اختیار دارین خانم ایزدی ایشون گل سرسبد دانشگاهن
نازنین با دلخوری زمزمه کرد :
-ایشششش تحفه !.........
سایه که از این بحث حوصله اش سر رفته بود نگاهش را به نازنین دوخت وگفت :
-نازی حالا وقت گیر آوردی ،بذار بنده خدا حرفشو بزنه
امید روبه نازنین گفت :
-خواهش می کنم اشتباه برداشت نکنید من منظوری نداشتم
سایه برای کوتاه کردن بحث روبه امید گفت :
-خواهش می کنم بفرمائید ما منتظر صحبتهاتون هستیم
امید با خجالت در حالی که سرش را به زیر انداخته بود در ذهنش به دنبال جمله ای برای شروع صحبتهایش میگشت ودر آخر با حالتی آشفته گفت :
-راستش من مدتیه که می خوام مساله ای و با شما در میون بذارم
نگاهش روی پنجره پشت سرسایه خیره مانده بود و انگار داشت با خودش حرف می زد پس از کشیدن نفسی عمیق ادامه داد
-نمی دونم شما هم متوجه شدید یا نه ، من از سال اول که برای اولین بار خانم ستوده رو دیدم و شناختم جذب شخصیت و رفتارشون شدم ،اما طی این چند سال هرگز جرات نزدیک شدن به ایشون و نداشتم ،همیشه دور می ایستادم و فقط نظاره گر اومد و رفتنشون میشدم .
لحظه ای مکث کرد و سپس با لبخندی تلخ ادامه داد
وقتی می خندیدن منم شاد میشدم وهر وقت غصه دار بودن ،منم ناخوداگاه غصه می خوردم ،کلاسها رو همیشه با ایشون می گرفتم ،می ذاشتم اول ایشون انتخاب واحدشون و انجام بدن و بعد می رفتم برای انتخاب واحد....
سایه عصبی میان حرفش پرید وگفت
-جناب مرادی من اصلا متوجه منظور شما نمی شم
romangram.com | @romangram_com