#سایه_پارت_317

نفس عميقي كشيد وآهسته گفت:

-ميتوني بگي چرا؟..........

-چون اصلا حوصله گيرهاي بي خودت وندارم،می دونم میخوای مانع رفتنم به نامزدي نازنين بشي

: پوزخندي زد و گفت

-عالیه!.....خیلی عالی !....لااقل دیگه دروغ نميگي

-آره دروغ نمیگم !....چون اصلا اعصاب و حوصله كارهاي تو روندارم

-بسيار خوب..........حالا كه اينطوره با هم ميريم جشن

باهیجان و صدای نسبتا بلندی گفت :

با هم!............ -

-آره باهم !........فراموش كردي منم دعوتم ؟

-نه فراموش نكردم ،اماخوب ميدونم توچقد ازجشن و مهموني متنفري

-بده كه ميخوام به خاطر تو شركت كنم

-تو رو خدا آرمين ،بذار من خودم برم تو هم خودت بيا

-چرا ؟تو از چي ميترسي؟

-از اينكه دوباره سر كارم بذاري

همراه با لبخندي گفت:

-نترس،اگه تا ساعت هفت نيومدم ميتوني خودت تك وتنها بري

-هفت ؟ ! ...ولی هفت خیلی دیره

-سعی می کنم زودتر بیام پس حاضر باش

-حالا نميشه من تنهايي برم توهم بعداً بياي

-چرا؟


romangram.com | @romangram_com