#سایه_پارت_302

-خوب اگه اين تو رو خوشحال ميكنه ،باشه به خاطر تو منم حرفي ندارم

از اين جمله آرمین پر از شور و شوق شد وبا لبخندي ملیح گفت:

-ميشه ازت خواهش كنم برامون پيتزا سفارش بدي ،آرشام پيتزا دوست داره ؟!

آرمين نگاهي به ساعتش انداخت وگفت :

-حالا كه پيتزا ميخوايد ،بهتره با هم بريم بيرون تا اين بچه هم حال و هواش عوض بشه وبهونه مادرشو نگیره

-اما تو تازه از راه رسیدی و خسته اي

-نگران من نباش ،حالاكه مسئوليت اين بچه رو قبول كردي بايد فكر راحتيش هم باشي

سايه از جا برخواست و گفت:

-پس ميرم به آرشام خبر بدم ،حتما خیلی خوشحال ميشه

آرمين هم بلند شد و گفت:

-تو بروحاضر شو ،خودم بهش ميگم

با خوشحالي به اتاق خودش رفت .این اولین باری بود که با آرمین بیرون می رفت آرايش ملايمي كرد و شلوار مشكي همراه با پالتو قرمزي كه همان روز به همراه نازنين خريده بود پوشيد و مقابل آينه ايستاد پالتو واقعا برازنده اندام زيبا وکشیده اش بود رنگ قرمز خوشرنگش به پوست سفيد و جذابش مي امد داشت خودش را در آينه وارسي ميكرد كه آرمين آشفته و عصبي بي آنكه دربزند وارد اتاقش شد و خشمگين رودررويش ايستاد .از رفتار آرمين شوكه شد و با نگاهي پر از ترس وحيرت به او نگریست ،آرمين در حالي كه صورتش از خشم قرمز و فشرده شده بود داد زد:

-باز با اين پسره بودي ؟

با ترس قدمي به عقب برداشت و پرسید:

-با كي؟

خشمگين غريد :

-همين پسره الدنگ عوضي!

درمانده با لحنی لرزان نالید:

-به خدا من خيلي وقته اونو نديدم

ابروهايش را در هم كشيد و فرياد زد:

-پس چه كسي فكر وكيل گرفتن و توي مخ تو فرو كرده


romangram.com | @romangram_com