#سایه_پارت_300
درمانده گفت:
-نه نه اينجوري نيست كه تو فكر ميكني ؟ در واقع پدرش خودش اونو به دست من داد كه امشب مراقبش باشم
آرمين كلافه دستي در موهايش برد و گفت :
-سايه تو رو خدا درست حرف بزن و بگو جريان چيه و اين بچه اينجا چيكار ميكنه ؟
از اينكه نمي توانست منظورش را به آرمين برساند كلافه و عصبي بود پس آشفته گفت:
-پدرش داشت توي لابي به نگهبان التماس ميكرد امشب رومراقب پسرش باشه و ازش نگهداري كنه
وسط حرف سايه پريد و محكم پرسید:
-چرا؟................
-چون همسرش توي بيمارستان بستريه وامشب قرار عمل داره
سكوت كرد و آرمين بي حوصله گفت:
-خوب ؟؟!
آب دهانش را قورت دادو گفت :
-منم دلم به حالش سوخت و قبول كردم بياد اينجا
در حالی که سعی میکرد خشمش را کنترل کند ،به تندی گفت:
-تو رو خدا چشماتو بازكن سايه ، توديگه بچه نيستي كه هي كارهاي احمقانه ميكني ،يعني تو دلت براي هركي سوخت بايد ورداري بياريش خونه ، چرا فكر ميكني فرشته مهربوني كه بايد به همه كمك كني
سايه از اين طرز برخوردش پر از خشم و نفرت شد و با خود انديشيد .(قلب اين مرد از سرب ساخته شده كه دلش براي هيچكسی نمی سوزد) پس با قلبی شکسته و صدايی به بغض نشسته گفت :
-اينكه به يه بچه بيگ*ن*ا*ه پناه دادم ، اين كار اشتباست ؟....من نميدونم ديدگاه تو نسبت به زندگي چيه ولي به من فقط يه چيز و ياد دادن واونم اينه كه، هركسي که به كمك نياز داره رو بايد بهش كمك كنم
آرمين تحت تاثير لحن بغض الود کلامش ،لحن سخنش را ملايم كرد و با مهرباني گفت:
-من فقط ناراحتم كه چرا تو بايد هميشه خودتو فداي ديگرون كني
آرام زمزمه كرد
-من از اين كار لذت ميبرم
romangram.com | @romangram_com