#سایه_پارت_298
-پس چي منو بزرگ قد يه اسمون ميكنه؟
-شير با آبميوه ...
-خوب پس من پيتزا ميخوام با ابميوه
با محبت اورا بغل گرفت وگفت :
-چشم عزيزم ،منم سفارش دوتا پيتزاي خوشمزه روميدم
آرشام خودش را از او جدا کرد و با حالتی متعجب پرسید
- چرا دوتا؟
-پس چند تا ؟ما كه فقط دونفريم
-مگه شما بابايي ندالين
سايه از اين لحن شيرينش ذوق زده به رویش خم شد ودرحالی که شکمش را قلقک میداد وصورتش را می ب*و*سید گفت :
-الهي خاله قربونت بره با اين حرفاي خوشگلت
ارشام با خنده های شیرین وریزش فضای بی روح همیشگی خانه را عوض کرده بود ،واو از اینهمه شادی با هیجان آرشام را در آغوش گرمش میفشرد و به همراهش میخندید
در همين لحظه كليد در قفل چرخيد .نگاه سايه اول روي ساعت ديوراي و بعد روي در خيره شد ساعت نزديك هفت بود و قاعدتاً تا آمدن آرمين هنوز خيلي مانده بود .آرمين با چهره ای خسته و كوفته وارد شد وكفشش را از پا بيرون آورد و روفرشي هايش را پوشيد و در حالي كه وارد ميشد نگاهش روي آرشام در آغوش سايه ثابت ماند پس از لحظه اي کوتاه به خود آمد وپس از سلام سردي به سایه گفت:
-براي خودت همبازي پيدا كردي؟
سايه نميخواست آرشام كه پسر باهوش و كنجكاوي بود متوجه رفتار سرد وخصمانه آندو شود پس با لحني كودكانه رو به آرمين گفت:
-اين آرشام دوست جديد منه
و سپس به آرمين اشاره كرد و به آرشام گفت :
-آرشام اينم آرمينه.....
آرشام دست كوچكش را بطرف آرمين گرفت ومودب گفت :
-سلام .... من آرشامم
آرمين دست ظريفش را در دستش فشرد و با لبخندي تصنعي گفت:
romangram.com | @romangram_com