#سایه_پارت_277
-همین انگشت رو تو جفت چشمات فرو می کنم
با خنده انگشت تهدیدش را پایین آورد و گفت :
- تسلیم ،فعلا هنوز جوونم و به این چشمها نیاز دارم تو هم اینقدر بخواب تا بشی مثل اصحاب کهف
می خواست وارد اتاقش شود که آرمین دوباره گفت :
-راستی !اگه خوابت نبرد از یک تا ملیارد بشمار برا ریاضیاتت خوبه
و با خنده وارد اتاقش شد
*****************************
فصل سیزدهم
وارد کلاس شد همه بچه ها با وسواس خاصی سرگرم حل ومحابسه همورک بودند در حالی که نگاهش روی بچه ها می چرخید آرام از کنارشان گذشت وسرجای همیشگیش نشست از حرکات بچه ها خنده اش گرفته بود همه دستپاچه وهیجان زده بودند از اقتداروسرسختی آرمین بی اختیار پر ازغرور شد از اینکه مردی با شخصیت آرمین که برای همه قابل احترام وستایش بود همسر او بود .به خود می بالید اما ناخودآگاه از این فکر نسنجیده کوهی از غم بردلش آوارشد آرمین متعلق به او نبود واو نمی توانست به عنوان همسرش به خود افتخار کند آهی کشید وغمگین سرش را بر روی جزوهایش انداخت در همین لحظه امید مرادی یکی از بچه هایی که از سال اول با هم بودند وتقریبا تمام واحدها را باهم پاس کرده بودند کنارش ایستاد و در حالی که دفترش را روی جزوه اش قرار می داد با رویی گشاده گفت :
-شرمند خانم ستوده ممکنه راه حل همورک رو به منم بگید
لبخندی زد وگفت :
-ولی شما که همیشه مشکلات بچه ها رو رفع می کنید
باخنده گفت :
-ولی امروز تو همورک گیر کردم ونمی تونم به جواب نهایی برسم
سایه دفترش را برداشت و شروع به محاسبه کرد در نیمه های راه نگاهی به امید که بالای سرش ایستاده بود انداخت وگفت :
-خواهش می کنم راحت باشید ،اینجوری من معذبم
-نه من همین جوری راحترم
مساله را تمام کرد ودرحالی که دفتر مرادی را به طرفش می گرفت گفت :
-ببخشید اگه بیانم خوب نبود
لبخندی زد وگفت :
-اتفاقا برعکس بیان شما خیلی عالیه ،من همیشه از نحوه تدریس شما لذت می برم ،مطمئنم اگه یه روزی استاد شدید همه دانشجوهاتون عاشق تدریستون می شن
romangram.com | @romangram_com