#سایه_پارت_274

-بیدار شدی عزیزم

-آره آرمین پایین منتظرمه........

-خوب می گفتی بیاد بالا

-ساعت چنده؟

-از یک گذشته

-خوب من می رم خداحافظ

می خواست از در خارج شود که مادرش با اعتراض ونگرانی گفت :

-پالتوت و بپوش بیرون سرده سرما می خوری

بدون اینکه جواب مادرش را بدهد خواب آلود از در بیرون رفت

ناهید نگران ودلواپس به دنبالش از سالن خارج شد وروی پله ها دستش را گرفت وبه او کمک کرداز پله ها پایین برود

آرمین درون ماشین منتظرش بود. با خروج ناهید به همراه سایه از در حیاط سریع از اتومبیل پیاده شد وبه طرفشان رفت وپس از احوالپرسی گرم به ناهید گفت:

-چرا شما زحمت کشیدید ؟!

ناهید در حالی که بازوی سایه را در دست داشت با لبخندی گفت :

-دیدم هنوز خواب آلوده ترسیدم از پله ها پرت بشه

آرمین کتابهایش را از دستش گرفت وگفت :

-من که نمی دونم این بشرچقد می خوابه

-می گفت تمام امروز رو کلاس داشته ،شام هم درست وحسابی نخورد وخوابید

آرمین درب اتومبیل را باز کرد ودرحالی که بازوی سایه را می گرفت گفت :

-حالا چرا پالتو دستته ونپوشیدیش

خواب آلود نالید:

-خوابم می اومد ،حوصله اش و نداشتم


romangram.com | @romangram_com