#سایه_پارت_270

-این حرفها چیه بابا ،آرمین اصلا آدمی نیست که به این مسائل بی اهمیت توجه کنه

-اون پسر خوب وباشعوریه ،درست مثل بچگیهاش تودار ومنطقی

-آره اون همین جوره که شما میگید

-خانواده مشایخ بهت سر میزن

-خیلی کم ،آرمین همیشه گرفتاره ودیر وقت میاد خونه ،تازه به خاطر حجم درسهای من ازشون خواسته زیاد مزاحمم نشن

- عزیزم اونها خانواده توهستن

-آرمین می گه هر چند وقت یه بار می ریم بهشون سر میزنیم

-دخترم اجازه نده که گرفتاری خودت وشوهرت توی روابطتون شکاف ایجاد کنه . تو عروسشون هستی که باید مهر ومحبتت وبهشون ثابت کنی

-چشم بابا ..........حالا از خودت برام بگو ،این روزها خوبی

نفسی تازه کردو گفت :

-از آفتاب لب بوم که حالشو نمی پرسن

آهی کشیده وادامه داد

- راضیم به رضای خدا

-تو خورشید زندگی ما هستی ،ما با نوروجود شما جون می گیریم

لبخند بی روحی زد وگفت :

-خورشید زندگی تو کس دیگه ایه عزیزدلم ،سعی کن قدرشو بدونی و خوشبختش کنی ودر کنارش خوشبختی رو حس کنی

-دارم همه سعی خودمو میکنم بابا جونی

-همه دغدغه و نگرانی من تو بودی عزیزم ،تا قبل از ازدواجت می ترسیدم که با تصمیم اشتباهی که گرفتم زندگیت و خراب کرده باشم ،بعد از ازدواجت هم می ترسیدم تورو مجبور به ازدواج کرده باشم وهمیشه شرمنده ات باشم

-بابا خواهش می کنم دیگه نگران این مساله نباش ،باور کن من در کنار آرمین خوشبخت وراضیم

-می دونم عزیزم ،آرمین تو رو خیلی دوس داره ،اون از بچگی پسر مهربونی بود وهوای تو رو داشته ،حالا هم هر وقت میاد اینجا اصرار میکنه تا برا درمون من رو ببره خارج ولی من خودم از حالم با خبرم و خارج ویه چیز بی خود میدونم

سایه با تعجب گفت :


romangram.com | @romangram_com