#سایه_پارت_266

با لبخندی شیرین گفت :

-تو که چند لحظه پیش از فکر تصادف داشتی سکته می زدی حالا چی شده که میخوای خودتو پرت کنی پایین

-این کارخیلی بهتر از تحمل کردن توئه

آرام گفت :

-جواب سوالمو بده تا ساکت بشم

سایه سکوت کردواو ادامه داد

-تو واقعا به نیما هیج احساسی نداری

در حالی که نگاهش را به بیرون دوخته بود با لجبازی زمزمه کرد

-احساسات من بتو مربوط نمیشه

-اگه جواب سوالمو دادی میبرمت خونه پدرت ،..میدونم دلتنگشون هستی

از اینکه آرمین اینقدر باهوش بود که همه چیز را براحتی میفهمید و به نفع خودش استفاده میکردحرصش گرفت آرمین که تردیدش را دید زمزمه کرد :

-جوابم و ندادی

بدون آنکه به طرفش برگردد قاطع گفت :

-قبلا هم گفتم من هیچ حسی به نیما ندارم

-پس چرا اون جوری رفتار میکنه که انگار ازاحساس تو به خودش مطمئنه

-چه میدونم شاید فکر میکنه من دوستش دارم

-مگه تو بهش نگفتی که هیچ حسی به اونداری

-من فقط بهش گفتم که مثل یک برادر دوستش دارمَ

-پس اونودوس داری

به طرفش برگشت و در چشمان گستاخش زل زد وپرازخشم بی اختیار گفت :

-نصف دخترای دانشگاه هم تو رو دوس دارن حالا من باید به خاطر احساسی که اونها به تو دارن برای تو جبهه بگیرم


romangram.com | @romangram_com