#سایه_پارت_262
نیم نگاهی به چهره خسته اش انداخت اما با دیدن بسته کادو پیچ شده نتوانست ساکت شود ودوباره گفت:
-چیه مثل بچه ها کادو گرفتی!
با یاد آوری هدیه نیما آه از نهادش برخاست آنقدر هیجان زده وعصبی بود که فراموش کرده بود بسته راپنهان کند حتما یک جنگ دیگر در راه بود .در حالیکه بسته رازیر کیفش پنهان میکرد بالبخندی ملیح و لحنی صمیمی گفت:
-خوب بچه ام،مگه من چند سالمه!
-اینقدر هستی که بدونی نباید از هر کسی هدیه بگیری!..
نفسش را با حرص بیرون داد واضافه کرد
-پس به خاطر همین منو یک ساعت معطل کردی؟
سریع و هیجان زده گفت :
-نه گفتم که...........
آرمین میان حرفش پرید گفت:
-بازش کن ببینم چی هست
سایه که سعی داشت آرمین را آرام کند با لحنی آهسته گفت:
-این یه هدیه خصوصیه ومنم دوست ندارم بازش کنم
-اگه از طرف کسی غیر از این عوضی بود منم حرفی نداشتم ولی حالا که از طرف اونه پس حتما من باید ببینم
-ولی ....
-ولی و اما نداره زودتر بازش کن
سایه میدانست که اول و آخر، حرف حرف اوست پس تسلیم خواسته اش شد وبا ترس واضطراب زرورق دور کادو را باز کرد،جا حلقه ای زیبایی بود .با دلهره نگاهش را به آرمین دوخت تا عکس العملش را ببیند .آرمین با قیافه تلخ و برزخی گفت :
- معطل چی هستی !
با برداشتن سر جعبه آهنگ زیبایی شروع به نواختن کرد ،کاغذ تا شده ای درون جعبه بود ،دست کرد کاغذ را بردارد که آرمین قبل از او با یک حرکت سریع کاغذ را برداشت وپس از خواندن با خشم مچاله اش کرد وفریاد زد:
-همین حالا این جعبه رو پرت کن بیرون
سایه که علت عصبانیتش را نمیفهمید خیلی آرام گفت :
romangram.com | @romangram_com