#سایه_پارت_255
درحالی که پله ها را یکی یکی و با طو مانینه رد میکرد گفت :
-امیدوارم اون بتونه خوشبختت کنه تا که من شرمنده تو ونیما نش
-الهی من قربون دل پاکت برم که تا بمیرم خوبیهاتو فراموش نمیکنم ، توحاضرشدی به خاطر من به کوه یخی رو بزنی
- نازی فراموش کردی من عاشق همین کوه یخم ؟!
-خیلی تودارشدی سایه هر کی ندونه ، من خوب میدونم که تو چقدر مغروری و حاضر نیستی به کسی خواهش والتماس کنی
-ولی تو هر کسی نیستی نازی ! حاضرم بخاطر تو جونمم بدم
-الهی من فدات بشم با این همه احساسات
-حالا دیگه لوس نشو سروش از کارش راضیه
-آره خیلی راضیه ، میگه بچه های شرکت خیلی از آرمین حساب میبرن ، توکارش خیلی دقیق و نکته سنجه ولی چیزی رو که اصلا نتونستم باور کنم این که اون خیلی منطقیه
-نفهمیده چرا اینهمه سوءظن داره
-در این مورد چیزی نگفت ولی من میگم شاید عاشقت شده
روی اولین نیمکت زیر آفتاب کم جان نشست وگفت :
-این امکان نداره چون آخر همه حرفهامون به یه جمله ختم میشه واونم جداییه
نازنین هم کنارش نشست وگفت :
-شایدچون مطمئنه که تودر این شرایط حاضر به طلاق نیستی ،میخواد اذیتت کنه
نگاه گذارایی به محوطه پاییززده دانشگاه انداخت وبا لحن غم گرفته ای گفت :
-چرا باید منواذیت کنه، من که باهاش کاری ندارم
نازنین با خنده گفت :
-شاید سادیسم داره...........
بی حوصله زمزمه کرد
-شایدم..............
romangram.com | @romangram_com