#سایه_پارت_221

لحظه ای مردد ماند .لحن التماس آمیز سایه برایش غیرمنتظره وغیر قابل باور بود ،بیشتر حس کنجکاوی بود که باعث شدبه طرفش برگردد واز پله ها پایین بیایید .

رودر رویش ایستاد و عمیق در چشمان عسلی اش خیره شد باید می فهمید چه چیزی این دختر مغرور ولجبازرا تا این حد تحت تاثیر قرار داده که مجبور به خواهش والتماس از او شده است تنها نیم نگاهی به چشمان پر ازتمنای سایه او را متوجه کرد که این چشمان زیبا ومحسور کننده برق غرور همیشگی را در خود نهفته ندارد ،چشمانش را ریز کرد وآرام پرسید :

-چی می خوای ؟

از اینکه او را مجبور کرده بود به حرفش اهمیت دهد ذوق زده گفت :

-فقط یه کارمیخوام !!

برآشفت و به تندی گفت :

-اصلا حرفشو نزن ، تو این خونه چه کسری داری که دنبال کار می گردی

از سوء تفاهم پیش آمده لبخندی زد وگفت :

-کار و برا خودم نمی خوام که !

-پس چی ؟

-برا یکی از دوستامه !

نفس راحتی کشید وبا بی تفاوتی ذاتی اش گفت :

- خوب که چی؟ مگه من بنگاه کاریابی دارم ؟

سریع وهیجان زده گفت :

- فارغ التحصیل رشته عمرانه ،می خوام اگه بشه........اگه بشه ....

-جون بکن اگه چی !

تن صدایش را پایین تر برد وبا لحنی آرام وتردید آمیز زمزمه کرد

-اگه بشه تو شرکتتون استخدامش کنید

نفس عمیقی کشید وخیلی سرد وکوتاه گفت :

- بهت نگفتن ما کارمند زن توی شرکتمون استخدام نمی کنیم

به طرف پله ها چرخید و اضافه کرد


romangram.com | @romangram_com