#سایه_پارت_172
در حالی که به طرفشان میرفت نگاهی به ساعتش انداخت هنوز خیلی تا ساعت کلاس باقی مانده بود با لبخند به هردو سلام کرد ودر حالی که درب عقب را می گشود گفت :
-نازنین تو چرا دوباره مزاحم نیما شدی خودمون با تاکسی می رفتیم دیگه
نیما در آینه نگاهی به او انداخت وبا لبخندی گفت :
-اختیار دارید چه مزاحمتی ،من چند روزمرخصی دارم وحوصله تو خونه موندنم ندارم ،خوشحال میشم راننده خصوصی دو خانم خوشگل باشم .
-ولی بهتره از این چند روزه استفاده بهینه کنید چون دیگه از این فرصتها نصیبتون نمیشه
-قصد یه مسافرت چندروزه دارم ولی تا نرفتم در خدمت شما دو تا هستم
نازنین به عقب برگشت ودر گوش سایه زمزمه کرد
-وقتی دانشگاه رسیدیم من میرم سرکلاس تو با نیما صحبت کن. دست بسر کردن استاد هم بامن
اوهم در گوشش گفت :
-حالا چرا اینقدر عجله داری
-نیما می خواد بره مسافرت شمال ،مامانم هم می خواد جواب رد بهشون بده
-باشه منم همه ی سعیمو می کنم
-می دونم که موفق می شی
نیما نگاهی به نازنین که به عقب خم شده بود انداخت وبا اعتراض گفت :
-حرفهای شما دوتا تمومی نداره
نازنین برگشت وصاف نشست وبا سرخوشی گفت :
-حسودیت میشه ما همدیگه رو اینقدر دوست داریم
نیما با لبخند مجددا در آینه نگاهی به سایه انداخت وتا رسیدن به دانشگاه سکوت کرد . در کنار در ورودی پارک کرد و منتظر پیاده شدن آن دو ایستاد .نازنین با گفتن سایه کلاس من دیر شد ،بعدا میبینمت سریع از اتومبیل پیاده شد ودر یک لحظه میان جمعیت دانشجویان گم شد سایه روبه نیما گفت :
-نیما می تونیم چند لحظه باهم صحبت کنیم
-بازهم در آینه به او نگاهی انداخت وگفت :
-بله حتما!
romangram.com | @romangram_com