#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_423


غذا بهش میدم اون اصلا نمیتونه راه بره میتونی درو باز کنی خودت ببینی آراد میخواست بهش غذا بده اما یه کاری براش پیش اومد مجبور شد بره
_نوچ


ای نوچ زهرمار مرض یه ساعته دیگه داشت رو اعصابم یورتمه میرفت.
_فردین چرا زبون آدم حالیت نیست، تو اسلحه داری اون بدبخت یه جنازس، ینی از یه جنازه هم میترسی؟؟ اصلا بیا این غذا رو خودت ببر بهش بده.
فردین با تردید نگاهم کرد به گمونم داشت خر میشد
_خیلی خب برو تو ولی زود بیایی بیرون ها
_باشه
قفل درو باز کرد؛ تارا اگه خواست کاری کنه فقط جیغ بزن میام
سر تکون دادم درو باز کردم رفتم تو و درو از پشت بستم. وارد اتاق شدم با دیدن دانیال دلم ضعف رفت، سرشو به دیوار تکیه داده بود جای مشتای آراد وحشی رو صورتش کبود شده بود. چشماش بسته بود، موهاش حسابی آشفته و بهم ریخته بود با شنیدن صدای در چشم باز کرد، با حیرت داشت نگاهم میکرد


romangram.com | @romangram_com