#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_394


دستمو به صورتم کشیدم خیس عرق بود در اتاقم باز کردم خودم پرت کردم

تو اتاق هنوز بدنم میلرزید روی تخت نشستم هیچ وقت به اندازه امروز بهم فشار نیومده بود


یاد کتک های وحشیانه آراد میوفتم دستت بشکنه الهی دانیال به خاطر من خیلی خود داری کرد که فریاد نزنه و میدونم چقدر درد کشیده یاد حرفاش افتاد

جلوی اون بیشرفم اون طوری میکرد نه دلم قنج رفت غیرتش برام لذت بخش بود اما با یاد آوری وضعش خنده از لبام محو شد


درکمد باز کردم یه شال آبی بیرون آوردم و روی میز گذاشتم یاد بوسه گرمش افتادم


romangram.com | @romangram_com