#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_273


پوزخندی زد:تو تا منو کفن نکنی نمیمیری.

یه نگاه به موهام که آشفته توصورتم ریخته بودن کرد واز اتاق بیرون رفت


یه بغضی ته گلومو فشار میداد.چرا تو این شرایطم به فکراون لعنتی بودم.که امروز تحقیرم کرد

خدایا به من قدرتی بده که فراموشش کنم.توهمین فکرا بودم که صدای در اومد.

خمیازه ای کشیدم:بیا تو

نرگس با سینی پراز غذا ونوشیدنی.اومد تو.با حیرت بهم نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com