#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_218

به آشپزخونه رفتم
_نرگس شام خوردید؟
لبخندی زد: ایرج خان و آقا خوردن بشین پشت میز الان برات حاضر می کنم
کمی این دست و اون دست کرد فکر کنم می خواست چیزی بهم بگه ولی جرات نمی کرد لباسای بیرون هنوز تنم بودشالمو درآوردم
_نرگس چیزی می خوای بگی؟
صندلی روبه روییمو بیرون کشید ونشست
_تارا خانم قصد فضولی ندارم ولی عزیزم من چهلو پنج سالمه خیلی بیشتر از تو تجربه دارم از حرفم ناراحت نشو ولی این شهر امنیت نداره تارا جان تو هم مثل دختر خودمی قبل از این که هوا تاریک بشه برگرد خونه مطمین باش تو خیابون اتفاقای خوبی برای یه دختر جوون اونم بعد از تاریک شدن هوا قرار نیست بیفته من می دوم ایرج خان و حتی آراد اصلا به فکر تو نیستن و اگرم برات اتفاقی بیفته ککشونم نمی گزه
به اطراف نگاه کردم پووووف حوصله نصیحت نداشتم بی توجه به حرفاش گفتم
_چشم یادم می مونه
بنده خدا انگار خیلی جدی گرفت چون لبخندی زد و برام شام کشید خیلی از شبا موقع تاریک شدن هوا برمی گشتم ولی ایرج و آراد اصلا نمی پرسیدن کجا می رم با کی میرم؟چرا می رم؟
بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم چند روزی گذشته بود کلا با خودم درگیر بودم دوست
داشتم به این پسره پیام بدم دلیلشو نمی دونم ولی دوست داشتم باهاش ارتباط داشته باشم خیلی جلوی خودمو گرفتم حتی شمارشو از تو گوشیم حذف کردم ولی بد بختی اینجا بود که قبل از این که شمارش حذف کنم شمارش حفظ کرده بودم
ساعت طرفای پنج بود همیشه همین موقع بهش پیام می دادم بیچاره دیگه از دستم روانی شده بود روی صندلی نشستم

romangram.com | @romangram_com