#سنگ_قلب_مغرور_پارت_245

ـ اونکه بله...حسان حالا جو مهمونیت چطوریه؟ با خانواده بیایم یا اصلا نیایم؟

این جملشو با خنده گفت. منظورشو گرفتم...

مظاهر توی خانواده ی مذهبی بزرگ شده بود الان هم با اینکه 32 سالش بود و مجرد ولی با خانوادش زندگی میکرد...

یعنی درست بر خلاف من....

مهمونیام همیشه مختلظ و باز بود.... مشروب هم سرو میشد...

مظاهر میدونست من آدم مذهبی نیستم...اصلا این چیزها برام اهمیتی نداشت...

برگشتم سمتش و گفتم:

ـ نخیر. جنابعالی مثل همیشه تنها تشریف میاری.البته اگه جدیدا دوست دختر پیدا کردی میتونی همراهت بیاریش...

مظاهر به بازوم مشتی حواله کردو گفت:

ـ چشم همینم مونده... با یه دختر دست تو دست بیام تو مجلس پر فسق و فجور تو...میخوای حاج بابام سرمو بیخ تا بیخ ببره بزاره روی سینم...؟

سرمو به طرف راست و چپ بردمو گفتم:

ـ بهتره یه نگاه به شناسنامت بندازی.... 32 رو رد کردی نه؟

ـ چکار کنم؟ من مثه خودت اهل زن و زندگی زناشویی نیستم.. تا الان هم به همه چیز که فکرشونو میکردم ،توی زندگیم رسیدم الا این یه مورد... شاید یه روزی... یه روزی خر شم


romangram.com | @romangram_com