#سنگ_قلب_مغرور_پارت_232

بی تاب شدم... بی قرارم کرد...

عصبی شدم از این همه فشار...

دلم هوایی شد...

اینبار دل خودم قوانین خودمو نقض کرده بود.... سرپیچی کرده بود..

و من توان این افسار گریختگی رو نداشتم...

سریع چشمامو بستم و سرمو فقط برای چند لحظه پایین گرفتم..

نباید اینطوری شه... باید تموم شه... یعنی تموم شده... باید تموم شده باقی بمونه....

سرمو بالا گرفتم....

سخت بود...

سخت بود که بخوام درمقابلش سرد باشم...

بی روح باشم .....

اما من حسانم... هیچ چیز برای من سخت نیست...

با لحن سردو خشکی فقط به زور گفتم: روز بخیر خانوم عظیمی....


romangram.com | @romangram_com