#سنگ_قلب_مغرور_پارت_229
.
وارد طبقه ی چهارم شدم.
به محض باز شدن در آسانسور و برداشتن اولین قدم توی سالن در جا میخکوب شدم....
تمام وجودم گر گرفت...
آتیش گرفتم....
قطرات عرق روی پیشونیم و گردنو کمرم رو قشنگ حس میکردم....
حتی توان نفس کشیدن هم نداشتم..
اون برگشته....
مهرا بعد از یازده روز برگشته بود....
پشتش به ما بود، داشت با امیر حرف میزد...
تن صداش آروم بود برعکس همیشه... اینبار از شادی خبری نبود...آروم حرف میزد...
احساس کردم قلبم داره با سرعت نور میتپه...
اونقدر که حتی می تونستم شدتش رو از روی لباسم حس کنم..
romangram.com | @romangram_com