#سنگ_قلب_مغرور_پارت_223
ته فکرم شد یه اه حسرت بار...
رو به عمو کردم و گفتم:
ـ ایشالله ولی هنوز خدا اون مردو نیافریده... یه ذره طول میکشه..
.
عمو گفت:
ـ آره شاید. ولی عمو جون سوخت و سوز نداره.. مطمئن باش.
بازم همه خندیدن... جو خوبی بود تا منم بتونم رفتنم رو به عمو بگم.
ـ عمو.....
ـ جانم... این عمو گفتنت یعنی یه خبرایی هست؟ نه؟
ـ بله... چیزه.... میگم حالا که بهتر شدم. یعنی حالم خیلی خیلی بهتره .اجازه ی مرخصی بهم میدین؟
زنعمو سریع روشو به سمتم گرفت و گفت:
ـ کجا مهرا؟ هنوز ده روز نیست که اومدی؟. دانشگاهت که تعطیله... سر کارتم که میگی مشکلی برای مرخصی نداری... پس چرا اینقدر زود..؟
با حالت التماس به عمو نگاه کردم...
romangram.com | @romangram_com