#سنگ_قلب_مغرور_پارت_215
بعد از چند دقیقه آب جوش اومدچایی رو ریختم توی کتری و دو تا لیوان آورد م با یه کاسه بزرگ از برگه های خشک شده زردآلو و سیب ترش...
صدرا برام چایی ریخت بعد نشست روی زمین کنار آتیش.
منم از خدا خواسته بدو رفتم پیشش و کنارش نشستم...
عاشق غروب اینجا بودم... عاشق شعله های آتیش و چایی آتیشی اینجا...
بعد از چد دقیقه سکوت ، صدرا این سکوت شیرین رو شکست.
ـ خوب خانوم خانوما... نمی خوای دردو دل کنی؟
عاشق رک بودن صدرام.. بی مقدمه... ساده و بی شیله پیله میره سراغ موضوع اصلی...
بی رودر بایسی باهات صحبت میکنه....
همیشه وقتی باهاش صحبت میکردم آروم میشدم اما الان.......
اما دردو دل الانم با درددلای قبلیم کلی فرق داشت...
چیزی که الان رو دلم سنگینی میکرد غیر قابل گفتن بود...
حداقل نه به صدرا... نه به عمو نادر...
توی فکر بودم دست صدرا روی شونم نشست. به صورتش نگاه کردم...
romangram.com | @romangram_com