#سنگ_قلب_مغرور_پارت_213
بعد از اون رفتیم خونه باغ باباحاجیه مرحومم که از شاهرود بیرون بود..
توی یکی از روستاهای اطراف بود که نیم ساعتی با شاهرود فاصله داشت...
خونه باغ رو خیلی دوست داشتم... از بچگی عاشق اینجا بودم...
همیشه یه آرامش عجیبی اونجا بود...
یه زمین بزرگ چند ده هزار متری که پر بود از درختای زردآلو و گیلاس و آلو طلای و انارو انگورو بادوم...
یه خونه ی تقریبا بزرگ قدیمی که همش از کاهگل درست شده بود وسط حیاط بود... باباحاجیه خدابیامرزم خودش وقتی جوون بوده این زمین رو پدرش بهش داد تا توش کار کنه. اونم این خونه رو خودش اونجا ساخته بود...
یه طرف حیاط درختای انگوربود .
مابین درختای انگور چوبهایی قرارداشت که شاخه های بلند درخت انگور روی اونا قرار میگرفت یه جوری که از زیر شاخه ها که رد میشدی بالای سرت سقفی از برگه های انگور بود. و خوشهای انگور هم به زیبایی آویزون بودند از شون...
منظره ی زیبایی به وجود اومده بود..
مخصوصا این موقعها که انگورارسیده بودن.
انگورهای سبز و زمردی بزرگ و انگور های سیاه و یاقوتی درشت...
از فاصله ی دور هم خودنمایی میکردند...
تقریبا هر چهار پنج روز یه بار خونواده ی پدریم اینجا جمع بودند..
romangram.com | @romangram_com