#سفر_به_دیار_عشق_پارت_342
با لحن خشنی میگه: بدم میاد یکی از جلوی من خمیازه بکشه
با مسخرگی میگم: یادم میمونه... دفعه ی بعد وقتی خواستم خمیازه بکشم حتما اتاق رو ترک میکنم
نفسش رو با حرص بیرون میده و دیگه هیچی نمیگه... نمیدونم چرا از صبح اینقدر کلافه و بی حوصلست... یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه واسه ی اون هم ایمیلی فرستاده شده ولی زود از این فکر خندم گرفت چون اگه چنین چیزی اتفاق میفتاد سروش سریع یقه ی من رو میگرفتو میگفت تقصیر توهه... اصلا تو این دنیا هر اتفاقی بیفته این خاندان من رو مقصر میدونند... تنبلی کنار میذارمو مشغول تایپ چند صفحه ی آخر میشم... دو صفحه بیشتر نمونده که یه نفر چند ضربه به در میزنه و با اجازه ی سروش در رو باز میکنه... بعد از چند لحظه یه پیرمرد که قیافه ی مهربونی داره جلوی در نمایان میشه و میگه: سلام پسرم
سروش: سلام آقا رحمان... حالتون خوبه؟
آقا رحمان: مرسی پسرم
بعد هم نگاهی به میندازه و میگه: سلام خانم
سری تکون میدمو میگم: سلام پدرجان... خسته نباشید
لبخند مهربونی میزنه و یه چایی و به همراه چند تا دونه شیرینی واسه ی سروش میذاره... همونطور که به طرف من میاد میگه: درمونده نباشی خانم جان
با خجالت میگم: اینجوری صدام نکنید... من هم جای دخترتون فرض کنید
لبخندی میزنه و میگه: من دختر ندارم
میخندم و میگم: پس من چیه ام؟
میخنده و سری تکون میده... چند تا شیرینی و به همراه یه چایی برام میذاره
romangram.com | @romangram_com