#سفر_به_دیار_عشق_پارت_322
سرشو بالا میاره... تو چشمام خیره میشه و میگه: شاید....
-دکتر با کلمات بازی نکید... خودتون هم خوب میدونید دیگه از نزدیکی اون دختر هم رد نمیشین... پس این آقا هر کسی که هست صد در صد از گذشته ی من خبر داره و میتونم باهاتون شرط ببندم که یه مشکل اساسی هم داره که برای ازدواج با من پا پیش گذاشته... هنوز ذره ای عقل تو سرم هست که از اینی که هستم بدبخت تر نشم... ازدواج من با پسری که نمیدونم کیه مثله این میمونه که از چاله دربیامو به چاه بیفتم
دکتر نفس عمیقی میکشه و میگه: اصلا من میگم باشه تو درست میگی... حق با توهه... اما چرا یه بار حرفای اون طرف رو نمیشنوی؟... یه بار باهاش حرف نمیزنی... یه بار دلیل انتخابش رو نمیپرسی؟
-من اگه رضایتمو به شرکت در مراسم خواستگاری اعلام کنم یعنی کلا به این ازدواج رضایت دادم
دکتر: برای خونوادت شرط بذار... بگو به شرطی در مراسم حاضر میشم که حرفی از ازدواج زده نشه... فقط میخوام با طرف مقابلم آشنا بشم
-آقای دکتر سر و صورتم رو نمیبینید این کتکا برای شرکت در مراسم خواستگاری نبوده دلیلیش برای این بود که بله رو ندادم... اونا جواب بله ی من رو میخوان وگرنه برای پدرم کاری نداره که مجبورم کنه تو مراسم شرکت کنم... همه از سرکشی من برای نه ای که دادم میسوزند
دکتر: مطمئنی تنها دلایلت برای جواب منفی همون حرفایی بود که به من زدی؟
با تعجب میپرسم: منظورتون چیه؟
لبخندی میزنه و میگه: خودت هم خوب میدونی منظورم چیه؟
نگامو ازش میگیرمو میگم: آقای دکتر......
دکتر:هیس... نمیخواد چیزی بگی... هنوز هم وقتی ازش حرف میزنی میشه عشق رو از توی تک تک کلماتت از طرز نگاهت از اشکهای بی امونت خوند
اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
romangram.com | @romangram_com