#سفر_به_دیار_عشق_پارت_305
دکتر: امیر؟
لبخندی میزنمو میگم: همون پسر بچه رو میگم... اسمش امیر بود
دکتر آهانی میگه دوباره منتظر ادامه صحبتم میشه
-داشتم میگفتم از اونجایی که مسیر خونه ی امیر توی راهم بود بهش گفتم تا خونه همراهیش میکنم امیر هم شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت... من هم برای اینکه اون رو به حرف بگیرم تا یاد زخم روی دستش نیفته... یه کیک که برای صبحونه توی کیفم گذاشته بودم رو از کیفم درآوردمو نصفش کردم... نصف رو به امیر دادم نصفش رو هم واسه ی خودم برداشتم و همونجور که کیک رو میخوردم به اون هم گفتم که کیک رو بخوره... اون هم سری تکون دادو شروع به خوردن کیکش کرد
دکتر: این جور که معلومه رابطه ات با بچه ها خوبه
-سعیمو میکنم درست ارتباط برقرار کنم... دنیای بچه ها رو دوست دارم زود قهر میکنند زود آشتی میکنند زود میبخشن... همه ی تصمیم گیری هاشون ثانیه ایه... اهل کینه و انتقام و این حرفها هم نیستن
دکتر: درسته... دنیای بچه ها زیادی پاکه
-شاید دلیلش اینه که خودشون هم خیلی پاکن
دکتر سری تکون میده و میگه: حق با توهه
لبخندی میزنمو هیچی نمیگم
دکتر: شرمنده که توی حرفات پریدم... در برابر این همه احساساتی که در مورد یه پسربچه ی غریبه نشون دادی متاثر شدم... لطفا ادامه بده
-وقتی خودیها محبتت رو قبول نمیکنند مجبور میشی به غریبه ها محبت کنی
romangram.com | @romangram_com