#سفر_به_دیار_عشق_پارت_291
-به خدا ترسیدم
سروش: از چی ترسیدی؟... ها... به من بگو از چی ترسیدی؟... از اینکه کتکت بزنم... که باهات بدرفتاری کنم؟... تا حالا از من رفتار این چنینی دیده بودی که اینطور برداشت کردی؟
-این طور برداشت نکردم سروشم
سروش: پس از چی ترسیدی؟
همونجور که اشک میریختم جواب دادم
-ترس من از فحش و بد و بیراه نبود... ترس من از کتک و سیلی و این حرفا هم نبود... من از ازدست دادنت ترسیدم... ترسیدم که تو هم مثله سیاوش برخورد کنی... از عکس العملت ترسیدم
هنوز هم اشکی که از گوشه ی چشم سروش سرازیر شد مثلی خنجری قلبم رو تیکه پاره میکنه
سروش: ترنم آخه چرا بهم اعتماد نکردی؟... من که همه جوره باهات راه اومدم پس چرا باورم نکردی؟... من کی مثله داداشم عمل کردم که این باره دوم باشه
اون لحظه با هق هق جواب میدادم.. اصلا نمیدونم چه جوری متوجه ی حرفام میشد... از بس هق هق میکردم حرفام واضح شنیده نمیشد
-شرمندتم سروش... تو رو خدا ببخش
سروش: چند بار ترنم؟... چند بار ببخشم... من باید اینجوری بفهمم؟
-به خدا امروز میخواستم بهت بگم
romangram.com | @romangram_com