#سفر_به_دیار_عشق_پارت_274

دکتر که پشت من مشغول تماشای خیابونا بود به سمت من برمیگرده و میگه: بالاخر...........

با دیدن حرف تو دهنش میمونه... زمزمه وار میگم: اینم سومین نفر...

تو دلم میگم البته اگه اون پیرزن رو در نظر نگیرم

با ناراحتی در رو پشت سرم میبندمو به سمت دکتر برمیگردمو میگم: سلام آقای دکتر

سری به نشونه ی سلام تکون میده و میگه: چه بلایی سر خودت آوردی؟

همونجور که به سمت مبل حرکت میکنم میگم: من نیاوردم دیگران آوردن

دکتر با ناراحتی میگه: واسه همین دیر رسیدی؟

همینکه به مبل میرسم خودم رو روش پرت میکنمو میگم: نه بابا... کتکا ماله دیشبه... سر کارم یه خورده معطل شدم

با قدمهایی بلند خودش رو به مبل میرسونه... رو به روی من میشینه و میگه: چی شده؟

-چیز چندان مهمس نیست بعد از مدتها یه نافرمانی کوچیک کردم خواستن اینجوری رامم کنند

با حالت گنگی نگام میکنه و میگه: چرا یه حرف ساده رو اونقدر میپیچونی که من دکتر هم چیزی ازش نمیفهمم

با صدای بلند میخندمو میگم: یعنی میخواین یگین دکترا همه چیز رو میفهمن


romangram.com | @romangram_com