#سفر_به_دیار_عشق_پارت_245
بابا با داد میگه: طاها
طاها با خشم از جاش بلند میشه و میگه: بابا..........
بابا با اخم میگه: طاها اگه یک کلمه حرف بزنی من میدونم و تو... بشین و ساکت باش
طاها با ناراحتی سرجاش میشینه و هیچی نمیگه
با تعجب به همگیشون نگاه میکنم... حرفای طاها و مونا رو درک نمیکنم... همچنین نگرانی طاهر و عصبانیت بابا هم برام جای سوال داره
بابا به طرف من برمیگرده و میگه: میشنوم بگو
از فکر رفتارای عجیب و غریب خونوادم بیرون میامو سعی میکنم با آرامش حرفم رو بزنم
به چشمهای بابام خیره میشمو میگم: میخوام بدونم حرفایی که دیشب شنیدم تا چه حد صحت داره؟
از سوالم متعجب نشد... اخمم نکرد... هیچ تغییری در حالت صورتش ایجاد نشد به جز کلافگی... انگار منتظر این سوال از جانب من بود
از جاش بلند میشه و با تحکم میگه: دنبالم بیا
بعد از دستورش به سمت اتاق کارش حرکت میکنه من هم به آرومی از جام بلند میشم و پشت سرش میرم... بابا به اتاق مورد نظر میرسه.. دستش رو بالا میاره تا دستگیره رو باز کنه که با صدای مونا متوقف میشه
مونا: باز ما غریبه شدیم؟ باز مثل همیشه میخوای همه چیز رو از من و بچه هات مخفی کنیم
romangram.com | @romangram_com